ارسال به شبکه های اجتماعي : اين مطلب را به دوستتان بفرست Balatarin Donbaleh Delicious Post to MySpace!
برگشت
مصاحبه خشايار از پارس پلانت با اميرهادی انواری

ايندفعه مصاحبه ايي داريم با يکي از دوستان و همکاران پارس پلانت، اميرهادی انواری که اخيرا" کتابي را به دنياي کتاب پارسي اهدا کرده به نام شب بخير آقای سرمايه دار! امير جان خوش آمدی :) البته شما صاحبخونه ای و پارس پلانت خونه شما هم حساب ميشه :) خوش آمد گوی بنده هم فقط آغازيه ای هست برای شروع مصاحبه. قبل از هر صحبتي اجازه بده به شناسنامه ات مراجعه کنيم ، چند سالت هست و کجا بدنيا آمدی و چه کارها ميکني و ... خلاصه بيوگرافي خودت رو برامون بگو.

امیرهادی: خب، اسمم كه امير هادي انواري، متولد تهران- بيست و پنجم ارديبهشت ماه سال63 هستم. خب، همونطور كه خودت هم خوب ميدوني من تو يه خانواده ي آذري بزرگ شدم. من تو يه خانواده ي متوسط و تو يك محله ي متوسط بدنيا اومدم و بزرگ شدم. تا چند وقت پيش دبير سرويس يك نشريه بودم كه فعلا از اونجا بيرون آمدم. كارهاي طراحي چاپ و طراحي وب انجام ميدم و نوشتن رو هم كه خودت ميدوني و دانشجوی جامعه شناسي هستم!


سئوال دوم:
خشايار: من چي بايد صدات كنم؟ امير ... امير هادي... يا هادي؟

امیرهادی: اقوام نزديك هادي صدام ميكنن. بعضي از دوستان امير و برخي هم امير هادي! شما مثل هميشه امير هادي صدام كن!


سئوال سوم:
خشايار: اولين باری که شروع کردی به نوشتن کي بود؟!

اميرهادی: بعد از هفت سالگي كه كلاس اول دبستان بودم؟ :-)

خشايار: نه نه، منظورم بعد از هفت سالگي! :-)

اميرهادی: خب، اولين بار كه مطالبم رو انتشار دادم يادم مياد حدودا 17 سالم بود سال 79 تا 80. به توصيه يكي از دوستان اون وقتها تو يه سايتي يه وبلاگ درست كردم . اون موقع هنوز وبلاگ نويسي تو خودِ ايران زياد باب نبود . فارسي زبان ها بودند اما داخل ايران كمتر كسي بود . بعدا تو پرشين بلاگ وبلاگ فرياد خدا رو درست كردم و بعدش خب به كمك دوستان تونستم نوشته هام تو محفل هايي منتشر كنم.

اوايل خيلي نا اميد كننده بود. خب اونهايي كه وبلاگ نويس هستن ميدونن كه وبلاگ نويسي و كامنت گذاري متاسفانه يه نوع حركت مافياي هستش! من دوستي نداشتم بعلاوه بر اون خب من يه نوجوان ايراني بودم، وبلاگر هاي اون موقع معمولا تو خارج از كشور دانشجو بودن، همه همديگر رو ميشناختن! پيش مي آمد كه من چند پست مي دادم و حتا يك نظر هم نداشتم! آروم آروم دوستاي خوبي تو وبلاگ نويس ها پيدا كردم كه خيلي به شناخته شدنم كمك كردن. بعد از اون به جاي يك وبلاگ چندين وبلاگ درست كردم. بعد سايتم رو راه اندازي كردم و به دعوت يكي از دوستان وارد سايت زنده رود شدم كه خيلي بهم كمك كرد. از اونجا بود كه با دوستي آشنا شدم كه من رو وارد جمعيت هاي حرفه اي كرد. البته تو زمينه ي نشريه نگاري و مطبوعات. بعد از اون هم به توصيه يكي ديگه از دوستان من به انتشارات درنگ معرفي شدم و قرار بر اين شد كه نوشته هاي پراكنده ام جمع بشه و به صورت يه مجموعه در بياد .


سئوال چهارم
خشايار: اميرهادی چرا اصلا مينويسي؟

اميرهادی: ببين خشايار. هر آدمي هر كجاي دنيا كه باشه نياز به اجتماعي شدن داره. توی اين مسير يعني اجتماعي شدن و اجتماع پذيري باز هم هر آدمي نياز داره كه مطرح بشه. از اينجا به بعد در مورد چرا صحبت نميكنيم در مورد چطور صحبت ميكنيم. شما ميتوني به عنوان يك ورزشكار، يك بيزينس من و.... خودت رو به جامعه ي خودت معرفي كني. به اينجا كه برسيم يك راه ديگه هم هست به نام نوشتن. من اين راه رو انتخاب كردم. وقتي داشتم خودم رو ميشناختم، راهم رو انتخاب ميكردم ديدم بهترين گزينه ي من براي داشتن يك جايگاه تو اجتماعم اين هستش.

غير از اين بحث نوشتن راه خيلي خيلي خوبي براي برقرار كردن ارتباط با ديگران هستش. شما وقتي يه متني رو مينويسيد با مخاطبتون كه يك نفر باشه رو در رو نيستيد. بلكه اين متن رو براي چندين مخاطب مينويسيد، بدون اينكه رو در رو باشيد باهاشون. بنابر اين فاكتورهاي كاهنده تو اين ارتباط از بين ميره. مثل رعايت يك سري قراردادهاي معاشرت و ... بنابراين راحت تر ميتونيد حرف بزنيد. حالا تو اين مسير يكي با موسيقي، ديگري با نقاشي و ... يكي هم با نوشتن اين ارتباط رو برقرار ميكنه.


سئوال پنجم:
خشايار: من نوشته های و کتابت رو خوندم و همانطور هم که دوستان ميدونن، بخش مخصوص خودت رو هم در پارس پلانت تحت عنوان يادداشتهای سياه داری! نوشته های تو خيلي خاص هستن و اين رو خوب ميدونم که مخاطب خاصي هم داری! ميتوني به من بگي دنبال چه نوع مخاطبي هستي و چرا؟!

اميرهادی: اگر ساده برات بگم، شما يه حرفي داري، حرفت رو ميزني. طبيعي يي دنبال كسي ميگردي كه بتونه برداشتي نزديك به اونچه مد نظر تو بوده از نوشته ات داشته باشه. منم دنبال همين مخاطب ميگردم. اما اگر به انتخاب من بود دوست داشتم هم طبقه هام مخاطب هاي اصليم باشن . من تو محيطي بدنيا اومدم و بزرگ شدم كه مردمش و افرادش از قشر به فرهيخته مآب و مثلا تحصيلكرده واقعا بيزار هستن و دليل خاص خودشون رو هم دارن كه از نظر خود من معقول و سنجيده هست كه اينجا جاي بحثش نيست. اما به هر ترتيب همين بيزاري و عدم انس و علفت با اين طبقه باعث شده اون طبقه از اين قشر، منظورم قشري كه به هر ترتيب با قلم سر كاري دارن نوعي بيگانگي اختيار كنن. به معناي كلمه اش باهاشون قهر كنن. دوست دارم مخاطبم از اين طبقه باشه كه قهر كرده تا بتونم اونها رو‌ آشتي بدم و بگم همه مثل هم نيستن!


سئوال ششم:
خشايار: چرا اين نوع سبک رو برای نوشتن انتخاب کردی؟

اميرهادی: يه نكته ي جالب بهت بگم و اون اينكه تو امتحانات فارسي دوران محصلي هر وقت كه بوده من از بخشي كه مربوط به مفهوم و درك معاني بود نمره ي كامل ميگرفتم. اما هميشه از دستور فارسي فراري بودم. ذاتا" آدم قانون مندي نيستم. هر سبكي رو شما نگاه كنيد تو ادبيات ما يه سري دستور و قاعده داره. در صورتي كه به نظر من براي نوشتن هيچ قاعده اي وجود نداره، البته تو اين حوزه اي كه ما در موردش صحبت ميكنيم.

به نظر من غير از اين نيست كه هر كسي روحيات خاص خودش رو داره و اون اصل معروف تفاوت هاي فردي. هر فرد به نظر من يك اثر انگشت داره. ممكنه افراد با هم شباهت هايي داشته باشن اما هيچ وقت يكسان نيستند. بنابراين اساسا" چيزي كه من اسمش رو سبك مذهبي گذاشتم رو بايد سپرد به كلكسيونر ها.

من يه فكري دارم، يه شيوه براي بيان كردنش. حتما" كسي پيدا ميشه كه نه عين من فكر كنه و بيان كنه، اما كسي هست كه شباهت داشته باشه با من. بنابرين نوشته هاي منم حتما" مورد اقبال قرار ميگيره. حالا ممكنه كم باشه،ممكنه زياد باشه. اصراري ندارم كسي منو شاعر خطاب كنه!

نوشته هاي من هر چه اسمش رو بگذارن هست، اما آرزو ميكنم، اونهايي كه انقدر به سبك و شيوه ي نوشتن دقت نظر و توجه دارن كمي هم به مفهوم توجه كنند. همين قواعد و سبك شناسي و دستور گاهي اونقدر دست و پا گير ميشه كه الان شده.

راحت تر بگم خودت هم خوب ميدوني، حرف زدن و نوشتن رو مثل يك فن پيچيده كردند كه واقعا خيلي ها ميترسن از كنارش رد بشن! حرف دل رو زدن و نوشتن كي به ميرغضب و شاخه ي سيب و دار نياز داشته؟ باور كن بعضي وقتا فكر ميكنم، اگر مثلا نيما وقتي شعر نيمايي رو پايه گذاري ميكرد ميدونست كه امروز انقد شعر نو غامض و پيچيده ميشه هيچ وقت طرفش هم نميرفت! اصولا بعضي ها دانسته، كاملا دانسته دارن از اين راه براي خودشون وجهه و شغلي درست ميكنند كه به نظرم هم به خودشون، هم به جامعه شون دارن خيانت ميكنن!

سئوال هفتم:
خشايار: توی نوشته هات ديده ميشه که تشبيه هات هميشه به جنس مونث هست برای نمونه ميتونم اين دست نوشته ات رو مثال بيارم: ...... " حس بدي دارد عقاب، وقتي راه برود به اندازه كافي! حس خوب مي تواني داشته باشي راه نرو وقتي مي تواني پرواز كني. سكه ها ... سكه ها، آي سكه ها كجا هستند! سكه ها كم شدند، سكه ها زياد شدند، سكه ها، اين فاحشه هاي طلايي دست به دست در گردشند، بي تفاوت به نگراني هاي تو! ايمان داشته باش دختر هرزه ثروت كه خواستني هم هست! به دنبال بي تفاوت ترين خواستگاران است به آنچه بايسته توجه است چشم بدوز و به آنچه شايسته ستايش است تملق بگو"...... گاها" اين تشبيه ها خيلي تند و تيزتر هم ميشه! مطمئنا" بيشتر مخاطب هات به اندازه من تو رو نميشناسن و ممکنه اين فکر رو بکنند که تو افکار ضد زن داری! ميتوني در اين مورد توضيح بدی؟

اميرهادی: باور كن خيلي وقت ها اين اتفاقي هست. اما خب بايد جستجو كرد، پيگيري كرد. نه من، بلکه همه ما انسانها، رفتارهای ما، صحبت هاي ما و عقايد ما همه ناشي از تجربيات تلخ و شيرين مون هست. ببين انكار نميكنم تا حدي اونچه تو ضد زن ميدونيش هستم. اما زنها يا بهتر بگم انسان ها همه مثل هم نيستن. من اينو خوب ميدونم، و اون قسمتي رو كه من ضدشون هستم به قول شما نميشه به همه تعميم و عموميت داد.

من با عقايد يك طبقه اي مخالفم. خب يك فرد از اون طبقه هم ميتونه مرد باشه و هم زن اجباري نيست! اما يك فرد نماينده كل نميتونه باشه! اما با همه ي اينها درست ميگي خودمم تعجب ميكنم و نميوتنم انكار كنم كه گاهي بعضي از نوشته هام خيلي رنگ بوي اونچه تو گفتي رو به خودش ميگيره! واقعيت هم اينه كه با جنس مخالفم زياد رابطه ي خوبي ندارم، نميدونم چرا! جالبه برات بگم، يكبار خيلي سعي كردم يه متن عاشقانه بنويسم در مدح مثلا يك زن، ديدم تواناييش رو ندارم! گذاشتمش كنار. ديدم بيام از نقطه ي مخالفش استفاده كنم، به جاي ستايش نكوهش كنم!


سئوال هشتم:
خشايار: دوستان زيادی ميدونن که دست به طنز تو حرف نداره و من بايستي در همين جا اعتراف کنم که واقعا خوب مينويسي که حتي چند هفته پيش هم برنده شيرين ترين خاطره پارس پلانت که در دهکده دوستي برگزار شده بود شدی و 120 هزار تومني هم کاسب شدی :) اول از همه به ما بگو با جايزه ات چه کار کردی و دوم اينکه چرا وقت بيشتری رو صرف طنزپردازی نميکني؟

اميرهادی: تمام پول جايزه ام رو رفتم و پاستل گچي خريدم و شروع كردم به نقاشي تا روز مسابقه ي نقاشي كه اونم نوشتم دوباره تكرار نشه !!!

جداي از شوخي ،طنز نوشتن و هزل و هجو هر كدوم موقعيت و موضوع خاص خودشون رو ميطلبه. اينطور نيست كه من سعي كنم فقط تو يه زمينه كار كنم. نه تو موقعيت هايي يادداشت سياه ميتونه بهتر مفهومي رو منتقل كنه. و البته تو موقعيت هاي ديگه طنز و هزل و هجو ميتونن خيلي زيركانه يه موضوعي رو طرح كنن و در موردش بحث كنن بدون اينكه دردسري ايجاد بشه.

من خيلي خوب قدرت طنز رو ميشناسم و اگر بهت بگم كه طنزهام بيشتر مخاطب داره شايد باورت نشه. اتفاقا نكات و موضوعات خيلي سخت تر رو ميشه با طنز منتقل كرد، حتا مسائل خيلي سياه و طاعوني رو. مخاطب شما گاهي حوصله نداره كه يك متن جدي، يك يادداشت يا يك مقاله ي آسيب شناسي اجتماعي رو بخونه. چه كار ميشه كرد؟ اينجا طنز ميتونه خيلي بهت كمك كنه. از طرفي دوست دارم اين رو بدوني كه حس ميكنم همه دوستان كه به نوعي اهل خوندن هستن از غم هجر و دوري يار و .... خسته شدن. گاهي اوقات يه جوك ساده خيلي خيلي بيشتر از يك شعر ميتونه به داد كسي برسه.

هميشه براي خودم اين قانون رو داشتم كه اگر فرض كنيم نوشته هاي من تاثير گذار باشند . اگر يكبار خاطر كسي رو با نوشته هام سياه ميكنم، يكبار هم بايد اونو بخندونم.

به اينجا کليک کنيد تا يکي از نوشته های طنز اميرهادی را بخوانيد

سئوال نهم:
خشايار: نظرت راجب کتاب و کتابخوني در بين ايراني ها چيه و چه بايد کرد؟

اميرهادی: چي بايد بگم؟ بگم خيلي خوبه كه يه دروغ بزرگ گفتم! خودت وضع رو بهتر از من ميدوني اما ميخوام در مورد سوالت بگم كه ايراني ها اين وضعيت ناراحت كننده به نظر من تقصير ايراني ها يا به تعبيري جامعه نيست خشايار.
جامعه هيچ وقت اشتباه نميكنه و اگر چيزي اتفاق ميافته كه ما اون رو اشتباه ميدونيم يا بد ميدونيم ،حاصل گذشته ست. از يه جايي شروع شده و ميدوني ميخوام بگم از كجا شروع شده؟ از اونجا كه عبارت خواص و عوام مطرح شد.

ما ميگيم خواص و عوام دو قشر متفاوت رو قائل ميشيم و خواص ما چه كساني هستند؟ آدمهاي عجيب و غريب، با طرز صحبت عجيب و غريبتر و ژست و تيپهاي از هر دو عجيب و غريبتر. جدا از مردم ، و جالبه كه دلگرفته از مردم! اينها به نظر من خواصي هستن كه خاص بودنشون فقط آب غوره گرفتن از دست مردم هستش!

ببينيد مخاطب شما، مخاطب كتاب فلان نويسنده، غلام پدري ايشون نيست كه هر چه ميتونه با رفتارش و شيوه ي زندگيش به اون توهين كنه و اون بينوا هم كتاب اون رو بخونه. شما ايران نيستيد اگر بوديد ميگفتم بريد و سري به كتابفروشي هاي بازار كتاب بزنيد. يك كتاب هر چه ضدعوام تر باشه يعني ضد جامعه تر باشه. در مسيري جز جامعه قرار بگيره طرفدارش بيشتره! البته ضد اجتماع نه به معناي اجتماع ستيزي!

خاص بودن به هر قيمتي به نظرت خوبه؟ نويسنده ي كتاب ما و ناشر ما نگاه نميكنه كجاست؟ اينجا ايرانه، آلمان و سوئد .... نيست و يا اروپاي دهه 60 و70 نيست! راه خودش رو ميره، چيزي كه دوست داره.

سري به كافي شاپ هاي مجتمع تجاري گاندي و بقيه كافي شاپ هاي شيك بالاي شهر بزنيد حرف من رو متوجه ميشيد. ميبينيد شخصي با ماشين چند ده ميليوني مياد به يك كافي شاپ لباسهاش شايد اندازه در آمد يك سال يه فرد از قشر متوسط باشه و بيشرمانه از حقوق و ... حرف ميزنه!

رماني نوشته، داستاني نوشته در مورد فلان خانواده زير خط فقر هستن كه حسب اتفاق شرح حال قشر عظيمي از جامعه ما هم هست اما تو عمرش تو يكي از خونه هايي كه ازش حرف ميزنه نخوابيده. منه مخاطب چرا بايد پولم رو كه با زحمت در آوردم خرج كتابي بكنم كه نويسنده ي اون اصلا با من بيگانه ست؟!

من رو آدم حساب نميكنه، به من و طبقه ي من ميگه عوام! و خودش رو از خواص ميدونه! آقايوني كه لاف روشنفكري ميزنن گويا نميدونن كه بزرگترين مكتب هاي فكري اروپا تو كافه هاي كثيف و بد بو و بين عربده كشاي پاريس و برلين شكل گرفته. همون عوامي كه ازش دم ميزنن به قول خودشون كه توانايي فرهنگ سازي ندارند! چطور ميشه كه موقع معرفي مقصر، ميگيم فرهنگ كتاب و کتابخواني بين ايراني ها. اما موقعي كه ميخوايم از يه اتفاق خوب حرف بزنيم ميگيم فلان رفتاري كه امروز به صورت يك فرهنگ تو جمع در آمده به همت استاد فلان پايه گذاري شده؟

از ماست كه بر ماست. اگر كتاب من فروش نداره، كسي نميخره، كسي نميخونه من حق ندارم بگم منو نميفهمن، من اونها رو نفهميدم كه نتوسنتم طوري حرف بزنم كه من رو بفهمند. علاقه داشته باشن كارها منو بخونن. شما كاري انجام ميديد كه سودي براتون داشته باشه. چرا بايد كتاب مني رو بخونيد كه يك كلمه به شما سودي نميرسونم. از شما بيگانه ام و شما رو نشناخته در مورد شما حرف ميزنم. همه شعور دارن. چيزي كه خيلي ها نميدونن اينه. همه شعور دارن و همه ناراحت ميشن وقتي به شعورشون توهين بشه.

فكر كنم كتابهاي جلال آل احمد بعد از اون تحول فكريش بين مردم بيشتر از روشنفكراي ديگه لااقل از اون دسته از كتابهايي هستن كه از اقبال بيشتري برخوردار شدن! كاري با مرام و عقايدش ندارم، در مورد پذيرفته شدنش تو جامعه حرف ميزنم! چرا؟ چون اين مرد هموني كه خوشحال و مسرور از اتفاقي كه براش افتاده بود صحبت ميكرد. ميدوني اون اتفاق چي بود؟ يك مرد اون رو نميشناخته و اون رو با يك كت و شلوار فروش دوره گرد اشتباه گرفته بوده. اون به خوبي ميدونسته كه چقدر از طبقه ي فرهيخته مآب و روشنفكر نما مردم بيزار هستند. اما از يك كت و شلوار فروش دوره گرد بيزار نيستن.


سئوال دهم:
خشايار: چرا کتاب نوشتي؟! آيا به جنبه مالي اش فکر کردی و يا فقط ميخواستي نوشته هات رو ديگران هم بخوونن و يا ....

اميرهادی: فكر كنم خودت تو سوال قبل جواب دادي. فكر ميكني من تو مخيله ام ميگنجه كه اونچنان صاحب اقبال باشم كه همه كتابهام فروش بره و سودي به جيب بزنم؟ وقتي كه من از شروع اين كار تا آخرش گذاشتم رو اگر براي يك موسسه فقط تايپ ميكردم باور كن چندين برابر پول فروش همه ي كتابهام به جيب ميزدم. درسته زياد فكر اقتصادي خوبي ندارم اما اين يه حساب ساده ست.

فقط نوشتم و ارائه كردم چون حرف زدن رو حق خودم ميدونم. من يه شهروند هستم تو جامعه ي خودم و حق دارم نظر خودم رو ابراز كنم. به روش خودم ، خيلي خوششون نمياد! به من ربطي نداره . منم تو اين جامعه نفس ميكشم حق دارم و از حد اكثر حقوقي كه براي من هستش استفاده ميكنم. نميخوام ادعا كنم و بگم بهم مجوز ندادن ... نه سعي كردم پيگيري كردم مجوز هم گرفتم و تونستم چاپ كنمش!


سئوال يازدهم:
خشايار: من اگه 50 ميليون بهت بدم و بگم آقا ديگه ننويس، قبول ميکني؟! تعارف رو هم بذار کنار، حرف دلت رو بگو :)

اميـرهادی: نميشه هم 50 مليون رو بدي هم بگذاري كه بنويسم؟

خشايار: نه ديگه بايد يكش رو انتخاب كني! :-)

اميـرهادی: خب 50 مليون بالاخره تموم ميشه! اما نوشتن من هيچ وقت تموم نميشه. ترجيح ميدم توليد كنم واقعا ميگم، اگر كار ديگه اي بلد بودم غير از نوشتن مطمئن باش پيشنهادت رو قبول مي كردم.


سئوال دوازدهم:
خشايار: همانطور که ميدوني جوونهای زيادی هستن که دوست دارند نوشته هاشون زير چاپ بره چه پيشنهادی به اونا داری ... در مورد هزينه هاش و ... مشکلاتش برامون صحبت بکن؟

اميرهادی: يه داستان كوتاه برات بگم: يه نويسنده ي تازه كاري يك بار نوشته هاش رو برد پيش يك صاحبنظر خيلي معروف! اون استاد نگاهي كرد به نوشته هاي اون نويسنده و گفت: كسي كه اينها رو نوشته خيلي ناشي بوده! نويسنده ي تازه كار ما سرش رو بالا گرفت و با غرور گفت: درست ميگيد اگر ناشي نبود نميداد شما نظر بديد!

بهترين توصيه ام اينه كه اون نويسنده ي تازه كار باشن و هيچ وقت يادشون نره كه يه روز چه جوابي شنيدن، شايد يه وقتي هم يه نويسنده تازه كار ديگه نوشته هاش رو براي اونها بياره! فكر كنيم، راهمون رو انتخاب كنيم و وقتي ايمان داريم كه درست ميگيم، از هيچ كس حرف شنوي نداشته باشيم، شجاعت عصيان كردن و انكار كردن رو داشته باشيم و به حرفاي آدماي حسود و تنگ نظر توجه نكنيم! سگي كه زياد واق واق كنه هيچ وقت پاچه نميگيره!

در مورد سختي هاش هم بايد بگم واقعا سخته. وقتي از نوشتن صحبت ميكنيد يك حرفه و وقتي از نشر صحبت ميكنيد صحبتي جدا. نشر هم مثل هر بازار ديگه اي هدفش در آمد بالاتره. پس بنابراين يا بادي پولدار باشن يا يه اراده داشته باشن و يك جفت كفش فولادي كه تو راه رو هاي اداره ي مميزي هي قدم بزنن. چونه بزنن. بعدش تو چاپخونه قدم بزنن و تازه بعد از همه اين حرفها بايد بشينن و زانوي غم به بقل بگيرن كه آيا كتابشون فروش ميره يا نه!

تمام اين راه مثل يه كوهستان ميمونه. تشبيه ام هميشه اينه. ما هميشه داريم كوهنوردي ميكنيم. هر اندازه از كوه بريد بالا به همون اندازه بايد بياييد پايين. پس هر چه سختي بيشتر بهتر، كه يك عالمه آسايش و لذت پشتش هست.

هزينه ها هم كه خب بايد با اهل فنش صحبت بشه من نميتونم نظر خاصي بدم. اما اگر كسي يك جفت كفش فولادي و اراده رو داشته باشه كه بتونه مجوز كتابش رو بگيره، مطمئن باشه اونقدر داره كه بتونه چاپش هم بكنه! در مورد پروسه ي زمانيش هم كه البته كار من كمي به مشكل برخورد اما در مورد يه كار كه به مشكل برنخوره از اولين اقدام تا چاپ كتاب فكر كنم چيزي حدود دو فصل طول بكشه.

توصيه ام هم اينه كه پيش خيلي ها كه بازار نشر رو با بازار بورس اشتباه گرفتن نرن و پيش اونها كه خيلي مبتذل، خيلي مبتذل ميترسن كه دست تو بازارشون زياد بشه حرفي نزنن. شما اگر نياز به تاييد فلان كس داريد اصلا وارد اين داستان نشيد. اما اگر ميخوايد كه حرف بزنيد يه گوشتون در باشه و يك گوش دروازه. يه دستكش بوكس هم از جنس حاضر جوابي دستتون بكنيد. چون بايد بوكسور خوبي باشيد.


سئوال سيزدهم:
خشايار: آخرين کتابي که خوندی چي بوده و نويسنده مورد علاقه ات کيه؟

اميرهادی: آخرين كتابي كه خوندم تحقيق در دين مسيح هستش، نوشته مهندس آشتياني. نويسنده ي مورد علاقه ي من تو وطني ها صمد بهرنگي هستش، جداي از مرام و عقايدش نافذ بودن كلامش رو دوست دارم. از غير وطني ها هم قلم فرانتس فانون برام قابل تحسينه. البته اين روزا ديگه كمي از مد افتاده ولي زياد آدم مدگرايي نيستم!

سئوال چهاردهم
خشايار: اميرهادی، شما که نوشته های منو توی دهکده که بحساب کدخدا گذاشته ميشه خوندی! آيا اميدی برای من هست :) به نوشتن ادامه بدم يا برم دنبال کار خودم :)

اميرهادی: خب بايد بگم خيلي زيبا مينويسي، خيلي جذاب، البته وقتي كه آدمين سايت پارس باشي، در غير اينصورت ميخوام بهت بگم تو نوشتن كدهاي اي اس پي از نوشتن خاطره خيلي بيشتر تبجر داري!

اما جدي ، جز خاطره هات (واقعا اميدي نيست) پيام هايي كه ميفرستي خيلي ساده و مفهومي هستن ، دوستشون دارم ، البته اگر تا آخر بخونمشون :-)

خشايار: اميرهادی خان، فراموش نکن که توی خاطرات شيرين ، خاطره من برنده شده بود ولي چون من کدخدا بودم جايزه رو به شما که دوم شده بودی دادم ، مثل اينکه فراموش شده :-) :-)


سئوال پانزدهم:
خشايار: نظرت راجب پارس پلانت چيه؟ توی دهکده هم که مقام درويش باشي رو داری و حتــــــــــي شنيده شده که دوريش باشي ميخواد وليعهد کدخدا بشه .... :) راجب اينا برامون توضيح بده :)

اميرهادی: اولا كه فقط شنيده نشده، من رسما وليعهد کدخدا معرفي شدم :-) اما جدا از شوخي بارها گفتم، دهكده خيلي بالاتر از يه سايت دوستيابي هستش. از نظر امكانات شايد از خيلي از سايتها كم داشته باشه. اما جوي كه برش حاكمه كه بيشتر به يه سحر شبيه ميمونه خيلي خوبه!

من خيلي از رفاقت هام رو مديون دهكده هستم. دوستان خوبي كه تو دهكده هستن ، هر چند شايد گاهي دلخوريي پيش بياد. من نقدي بشم يا من حقير كسي رو نقد كنم ! شيرينش هم به همينه. ماها اينجا در مورد هم نظر ميديم، صحبت ميكنيم و خيلي وقتها سعي تو اصلاح رفتارهامون ميكنيم. اين چيزيه كه دهكده ي دوستي رو سر پا نگهداشته به نظر من.

با همه ي اينها، اين دهكده ي قشنگ تا الان دهكده ي دوستي باقي مونده و اميدوارم كه بمونه. هيچ وقت يادم نميره اون شبي رو كه ملودي عزيز به سايت دعوتم كرد و دريا و نداي عزيز بهم خوش آمد گفتن!

شايد بعضي وقتا امير درويش تند صحبت كنه، اما حافظه ي خوبي داره خصوصا" توی يادآوري لطف دوستان و مهربانيهاشون. اميدوارم ماها قدرت پذيرفتن نقد رو داشته باشيم و خودمون رو كامل ندونيم و هميشه يه جايي ناديده از خودمون رو قبول داشته باشيم كه شايد به چشم ديگران بياد. ديگراني كه عيب ما رو به ما بگن دوست ما هستن! دشمن ما نيستن و اگر اين شخصيت قشنگ نقد پذيري رو براي ما قائل نباشن هيچ وقت به ما نقدي نميكنند. از فرصتي كه در اختيار ما هست استفاده كنيم، بهترين وديعه ي دهكده به نظر من اينه كه ما خودمون رو تو‌اينه ي عكس العمل ديگران ميتونيم ببينيم. در آخر هم ميخوام بگم خيلي خوبه، فقط اگر ميشه امير درويشش رو بيشتر كنيد !! :-)


خشايار: چشم اميردوريشش رو هم زياد ميکنيم :-) آقا سرت درد نکنه که وقتت رو به ما دادی و با هم گپي زديم، منتظر کتابهای بعديت هستيم.

برگشت