خاطره خوشي كه تلخ شد

بازار كسب و كار خيلي خراب شده بود و بندرت جنسي ميفروختم تا اينكه اون روز يه مشتري خوب به پستم خورد تقريبا" هم سن خودم بود و آدم خوش رويي بود كلي خريد كرد نوبت به حساب كتاب كه رسيد يه خانومي با يك ضبط خبرنگاري وارد مغازه شد و بعد از احوال پرسي گفت من از طرف راديو هستم و گزارش تهيه ميكنم ميخواستم بدونم از روز عروسي تون خاطره شيريني داريد كه براي شنوندگانمون تعريف كنيد؟

مشتري من گفت من كه خاطره تلخي دارم نگم بهتره من پريدم وسط حرفشون و گفتم من خاطره شيريني دارم اگه اجازه ميديد تعريف كنم اون خانوم گفت بفرماييد منم گفتم راستش رو بخواهيد بعد از مراسم عروسي ما يعني من و عروس خانوم تصميم گرفتيم همه مهمونها رو سر كار بگذاريم و با يك ماشين ديگه تنهايي به گذشت و گذار بپردازيم همين شد كه با يك وانت داغون فرار كرديم ولي از شانس بد يكي از مهمونا ما رو ديد و دنبال ما افتاد من كه نميخواستم نقشه ام لو بره در حين رانندگي پيچيدم توي كوچه ولي محكم به يك ماشين عروس ديگه برخورد كردم و ماشين اونا رو داغون كردم بعد كه ديدم كل مهمون هاي عروس و داماد به سمت ما هجوم آوردن گاز ماشين رو گرفتم به هر زحمتي بود فرار كردم. در همين لحظه مشتري من با كنجكاوي پرسيد معذرت ميخوام شما كجا تصادف كرديد! وقتي اسم خيابون رو از زبون من شنيد مثل شير زخمي به سمتم هجوم آورد. خريد كه از من نكرد هيچ كلي هم كتكم زد جالب تر اينكه نفهميدم خانوم گزارشگر كي رفته بود

كاري از : مهدی علي پور
alipoor_56@yahoo.com : پست الکترونيکي
alipoor_56 : نام کاربری مهدی در دهکده هست