|
|
خــــــــودکشي اواسط جنگ جهاني دوم بود شوهرم از جنگ حرف ميزد همه اش از رفتن صحبت ميکرد ، من خيلي از حرفاش تعجب ميکردم ! آخه اون خيلي ترسو بود ولي انگار خيلي عوض شده بود و بلاخره کار خودش رو کرد و به جنگ رفت و منو با اليور 5 ماهه تنها گذاشت . اوايل برام نامه ميداد ولي سه ماهي ميشد که ازش خبری نداشتم . يک روز که تو حموم اليور رو تو وان گذاشته بودم و شير آب رو باز کرده بودم ، ديدم صدای زنگ مياد با عجله رفتم و در و باز کردم ، پستجي بود از همسرم خبر آورده بود به همين خاطر بهش انعام خوبي دادم و سريع نامه رو خوندم ، وای دنيا دور سرم ميچرخيد ، بله خبر مرگ همسرم بود خيلي حالم بد بود ، يه دفعه ياد اليور افتادم و دويدم سمت حموم . از اين بدتر نميشد ، کوچولو ما ، در وان خفه شده بود . ديگه بودنم بي فايده بود ، رفتم کلت همسرم رو برداشتم ، در حالي که گريه ميکردم انگشتم رو گذاشتم روی ماشه ، خواستم ماشه رو بکشم ، يهو صدايي آومد که ميگفت : نکش ....!! فکر کردم خيالاتي شدم دوباره خواستم ماشه رو بکشم ، دوباره همون صدا گفت : نکش !!! ولي من توجه به صدا نکردم و ماشه رو کشيدم !! ديدم همسرم تو رختخواب ميگه : آخه زن مگه نميگم سيبيل منو نکش تو که اونارو کندی كاري از : مهدی علي پور alipoor_56@yahoo.com : پست الکترونيکي alipoor_56 : نام کاربری مهدی در دهکده هست |