|
|
... زن نگیرید اگه عشق روغني بعد از اينكه ديپلمم رو گرفتم تصميم گرفتم مشغول به كاري بشم كه علاوه بر اينكه خرج خودم رو دربيارم بتونم پس اندازي هم داشته باشم تا اگه قسمت شد متاهل بشم. با كلي پارتي بازي و با سفارش اين و اون تو يك مغازه تعويض روغني مشغول به كار شدم. باور كردنش سخته ولي باور كنيد من به همين زودي كار پيدا كردم. هرروز سر و صورتم رو حسابي چرب و چيلي ميكردم تا چند تا اسكناس نا قابل بگيرم و با چهره اي شاد ولي سياه راهي خونه بشم يك روز كه مشغول كار بودم يك ماشين ماكسيما مشكي جلوي مغازه پارك كرد و خانومي زيبا روی از داخل اون پياده شد من كه از ديدن دختري به اين زيبايي شوكه شده بودم، دختر خانوم رو به من كرد و گفت آقاي محترم من خيلي عجله دارم لطف ميكنيد روغن اين ماشين رو براي من تعويض كنيد! من براي اينكه اون خانوم به اين زوديها از مغازه بيرون نره بهش گفتم خانوم قبل از شما كلي سفارش گرفتم بايد منتظر باشيد با لحني خسته گفت من نميتونم زياد صبر كنم نميشه حالا به خاطر من يه لطفي كني و نوبت بقيه رو به من بدي شما كه پسر به اين خوبي و خوشگلي هستي من كه قند تو دلم آب شد گفتم چرا كه نه شما امر كنيد با كلي ناز و غمزه گفت " مرسي " كمي به خودم جرات دادم و گفتم شما چند سالتونه گفت: بيست سال و شما منم خيلي نرم گفتم بيست و پنج. پرسيد حتما" تا به حال ازدواج كرديد؟ من تندي پريدم تو حرف اش و گفتم نه شما چطور اونم با سر جواب منفي داد. انگار از من خوشش اومده بود به كلي فراموش كرده بود براي چي امده اونجا. وقتي نظر اش رو راجع به ازدواج پرسيدم با اندوهي فراوان گفت : راست اش رو بخواهي چند روزي ميشه پدرم بهم گير داده كه با پسر همكارش ازدواج كنم ولي اون كمه كم بيست سال از من بزرگتره و بهيچ وجه به درد من نميخوره ولي پدرم گفته اگه قبول نكنم منو به زور به عقداش در مياره الان هم كه ميبيني ماشين رو برداشتم و ميخوام برم شمال ويلاي پدر بزرگم تا ببينم چطور ميشه من كه شرايط رو اينگونه ديدم با جسارت بيشتري پيشنهاد ازدواج دادم تا لحظه شنيدن جواب چشمام رو بسته بودم. در جوابم گفت من كه احمق نيستم با يك آدم ديونه از خود راضيه خودخواه بيريخت ازدواج كنم ولي هرچي باشه از اون پيرمرده مفنگي بهتري، نميدونستم از تعاريفي كه كرده گريه كنم يا بخاطر قبول پيشنهادم شادي كنم. تندي روغن ماشين رو عوض كردم و مغازه رو بستم و راهي شمال شديم هنوز مسافت زيادي نرفته بوديم كه ديدم يه ماشين پليس پشت سر ما افتاده و داره ما رو تعقيب ميكنه من كه حول كرده بودم گاز ماشين رو گرفتم و با سرعت حركت كردم وقتي از شهر خارج شديم پيچيدم تو خاكي و از يك راه فرعي كه به بالاي كوهي منتهي ميشد ادامه مسير دادم ده دقيقه اي نرفته بودم كه ديدم جاده تموم شد از ماشين پياده شديم ديدم ديگه راه فراري نداريم زير پامون يه رودخونه بود كه فاصه اش از اونجا حداقل صد متر ميشد صداي ماشين پليس هم لحظه به لحظه بيشتر و بيشتر ميشد روبه دختر كردم و گفتم بايد بپريم تو رودخونه ولي ديدم مخالفت كرد تهديد اش كردم و گفتم اگه نپري من ميپرم و اگه دست پليس بيافتي بايد بري زندان ولي گوشش بدهكار نبود كه نبود من كه ديدم فايده اي نداره چند قدم به عقب رفتم و خودمو از اونجا پرت كردم تو رودخونه. وقتي افتادم تو رودخونه صداي خنده اون خانوم رو شنيدم كه داشت قهقهه ميزد با ترس چشمام رو باز كردم و ديدم تو مغازه تعويض روغني هستم و افتادم توي چال روغن سوخته و مثل آدماي موميايي شده سياه شدم و اون خانومم به سرو كله سياه من داره ميخنده كاري از : مهدی علي پور alipoor_56@yahoo.com : پست الکترونيکي alipoor_56 : نام کاربری مهدی در دهکده هست |