|
سوء تفاهم
دوباره روز از نو روزی از نو، تقریبا یکسالی می شد که کارش همین بود صبح بعد از
برنامه صبحگاه می آمد اینجا رو برجک تا دم غروب از بس که این منظره تکراری را نگاه
کرده بود دیگه ذره به ذره اش را حفظ بود حتی آدمهایی که هر روز از آنجا رد می شدن
هم تکراری بودند کاش لااقل برجکش را عوض می کردند اینجوری باز یه تنوعی داشت، اما
باز هم جای شکر داشت. عباس بیچاره که با اون همه کبکبه و دبدبه افتاده بود تو
آشپزخانه از صبح تا شب یا بادمجان پوست می کند يا سیب زمینی، یا برنج پاک می کرد یا
سبزی
خدا خیرش بده تیمسار را اگه سفارش نکرده بود که بعید نبود الان به جای بالای برجک
مشغول شستن توالت باشه خیلی سردش بود بلند شد یک کم راه بره تا گرم بشه از اون بالا
یه نگاهی به خیابان کرد گدای کور سر جای همیشگی نشته بود نه اینورتر نه اونورتر به
بالای خیابان نگاه کرد الان باید سر و کله اتوبوس پیداش بشه این اتوبوس همیشه سر
ساعت می آمد از کج بودن بدنه اتوبوس می شد تشخیص داد که خودش هست همیشه با خودش فکر
می کرد مردم چطور جرات می کنند که تو این اتوبوس سوار بشوند! آخه یه طرفش کاملا" به
زمین نزدیک شده بود، اتوبوس کجه تو ایستگاه ایستاد، اول هموون آقا سیبلداره پیاده
شد بعد اون پسر بچه شیطونه مثل همیشه پرید پایین این دوتا مسافر، مسافر همیشگی این
ساعت اتوبوس کجه بودند گاهی هم یه پیرزن تا اتوبوس می آمد حرکت کنه از دور لنگون
لنگون شروع می کرد به دوییدن چند بار از بالای برجک سوت زده بود تا اتوبوس نگه داره
و پیرزن بهش برسه
یه نگاهی به اون دست خیابان کرد الان دیگه مدرسه تعطیل می شد در مدرسه باز شد و
دانش آموزان از مدرسه آمدن بیرون اون دختر قد کوتاهه هم اومد بیرون طبق معمول همیشه
کنار تیر چراغ برق نزدیک گدای کور ایستاد تا از خانه بیاند دنبالش باید وضع مالیشون
خوب باشه آخه یه ماشین خیلی شیک می آمد دنبالش، از همون بالا چشمش افتاد تو چشم
دختره اون هم داشت اون بالا را نگاه می کرد دلش یه لحظه لرزید اما نفهمید از اون
نگاه دلش لرزید یا از سرما بود برای همین رفت تو اتاقک برجک و در را پشت سرش بست با
خودش فکر می کرد که یعنی می شه این دوسه روز هم تموم بشه باورش نمی شد که بالاخره
تموم شده
دختر نشست تو ماشین برگشت یه نگاه به برجک کرد و صاف نشست برادرش پرسید چی شده،
دختر با شرم گفت هیچی داداشی ماشین دستت هست امروز یه سر بریم سر خاک مامان و بابا
؟! پسر نگاهی به خواهرش می کنه و می گوید نه باید ماشین را ببرم کارواش عصر خانم و
آقا می خواهند بروند بیرون ! دختر داشت تو رویاهاش سرباز رو برجک را می دید که
کنارش تو ماشین نشسته که بهش گفت خانم اگه می خواهی بری سر مزار پدر و مادرت بگم
راننده ببرتت، آخه من یک کم کار دارم تا عصر، عصر هم که مهمونی دعوت هستیم اگر می
خواهی باشه فردا صبح باهم می رویم سر مزار، دختر برگشت و لبخند ملیحی تحویل پسر
داد، پسر گفت تو چیزیت شده این اداها چی از خودت در می آری ، دختر گونه هاش گل
انداخت سرش را انداخت پایین و گفت هیچی داداشی چیزیم نیست
فردا که از مدرسه آمد بیرون نگاهی به برجک کرد باورش نمی شد سرباز هم چشم دوخته بود
به در، انگار منتظرش بود یواشکی براش دست تکان داد سرباز هم خبردار سلام نظامی داد،
دختر قند تو دلش آب می شد نمی دانست این راز را با کی در میان بگذارد تصمیم گرفت
فردا به سمیه بگه نمی تونست تنهایی این راز را تو دلش نگه داره. فردا که باز از
مدرسه آمد بیرون سمیه هم باهاش بود دوتایی نگاهی به برجک انداختن سرباز خبردار
وایساده بود و باز سلام نظامی داد سمیه هم اداش را در آورد بعد سه تایی ریز ریز
خندیدند. برای دختر این دل مشغولی شده بود یه جور دل گرمی، دیگه غم بی کسی یادش
رفته بود خدا خدا می کرد داداشی دیرتر بیاد دنبالش تا بیشتر اونجا باشه
از پایین به برجک نگاهی کرد چه ابهتی داشت از این پایین باورش نمی شد که عمری را تو
این برجک سر کرده به خانواده اش نگفته بود که امروز خدمتش تموم می شه می خواست سر
زده بره خانه، غافلگیرشون کنه از طرفی اگه می گفت حتما بابا می خواست با اون ماشین
دو متری و اون دستمال گردن و دک و پزش بیاد اینجا دنبالش بعد هم بره بالا منبر که
من می توانستم سربازی بنده زاده را بخرم اما پسر باید بره سربازی تا مرد بشه، تازه
از این همه گذشته دلش می خواست سوار اون اتوبوس کجه بشم
اتوبوس امروز دیر کرده بود تو این مدت نشده بود که دیر بیاد نکنه امروز اصلا نیاد!
مدرسه تعطیل شد بچه ها از مدرسه آمدن بیرون یه نگاهی به اونطرف خیابان کرد دوتا
دخترها طبق معمول نگاهشون به برجک بود خنده ای کرد تو دلش گفت اسباب بازی تون در
رفته، دخترها دنبال یه بازیچه دیگه باشید بعد فکر کرد جدا" چه دنیایی دارن این
آدمها همیشه از این که توی خانواده مرفه به دنیا آمده بود ناراحت بود از خودش و لوس
بازیهاشو تربیت خانوادگیش خوشش نمی آمد اما چاره ای نبود کسی در مورد خانواده آدم
از آدم نظر نمی خواهد وقتی که میخواهد به دنیا بیاد، اما می توانست شریک زندگیشو
خودش انتخاب کنه دلش اصلا نمی خواست از این دختر پولدارهای نونر و لوس برای زندگیش
کسی را انتخاب کنه مخصوصا این دختره لوس با اون دوست مسخره اش که هر روز اون
کادیلاک مشکی می آمد جلو در مدرسه دنبالش حتما کلی هم به دوستاش پز می داد
اتوبوس از راه رسید تقریبا دو دقیقه دیر کرده بود آقا سیبیلو پیاده شد پسر شیطونه
هم همینطور سوار اتوبوس شد خیلی کج بود براش جالب بود از توی اتوبوس یه نگاه به
اطراف کرد باز هم پیرزنه داشت لنگون لنگون می آمد به راننده گفت آقا یک کم صبر کن
این خانم هم برسه، کادیلاک مشکی اومده بود اما دختره همانطور که به طرف ماشین می
رفت هنوز چشمش به برجک بود چقدر دلش می خواست برای دختره دهن کجی کنه چشمش افتاد به
گدای کور انگار همچین کور هم نبود زیر چشمی مراقب همجا بود پیرزن سوار شد و با صدای
بلند خطاب به راننده گفت پیربشی پسرم اتوبوس کج با سروصدای زیادی راه افتاد برای
بار آخر نگاهی به برجک کرد و برای همیشه با آن خیابان خداحافظی کرد
حساب بي حساب بقلم ندا خاکساريان
neda5908@yahoo.com : پست الکترونيکي 
Neda5908 : نام کاربری در دهکده
|