|
|
|
|
شيرين تر از شيريني ديگر خودش هم متوجه شده بود كه كارش تمام است نفسهايش را ميشد براحتي شمارش كرد غده اي كه در گلويش پديد آمده بود لحظه به لحظه راه نفس اش را بيشتر ميبست كاترين كه يك شيريني فروشي شيك وسط شهر داشت در آن لحظات به فكر گذشته افتاد و كارهايي كه در گذشته انجام داده بود از جلوي چشمانش عبور ميكرد خيلي دلش ميخواست در حين مرور خاطرات گذشته به خاطره اي دلخوش كننده اي مثل كمك به فقير يا سير كردن گرسنه اي برسد ولي خودش هم خوب ميدانست شيريني هاي خوش مزه اش فقط براي افراد پول دار شهر بود و بس و هر روز چند كودك فقير و گرسنه را براي اينكه بدون پرداخت پول، شيريني طلب كرده بودند را از مغازه بيرون ميكرده ولي دختركي به نام سوزي تنها كودكي بود كه كاترين گاه گدا ري به او چند تكه شيريني ميداد. از اين بابت قلب كاترين كمي آرام گرفت و احساس آرامش كرد. خيلي دلش ميخواست چهره سوزي را به خاطر بياورد و فكر ميكرد با اين كار روحش آرامش خواهد گرفت پس چشمانش را بست و ذهن اش را متمركز كرد خيلي خسته بود و كم كم به خواب رفت در خواب سوزي به ديدار كاترين رفت با همان چهره معصومانه و در حالي كه از سرما ميلرزيد از كاترين شيريني طلب كرد وبعد از اينكه شيريني بزرگي از كاترين گرفت كاترين را در آغوش كشيد و گلوي وي را بوسيد و بسرعت از فروشگاه بيرون رفت .كاترين كه با ديدن اين خواب به آرامش رسيده بود تا صبح به خواب عميقي فرو رفت ووقتي از خواب بيدار شد اثري از غده در گلوي اش ديده نميشد كاري از : مهدی علي پور alipoor_56@yahoo.com : پست الکترونيکي alipoor_56 : نام کاربری مهدی در دهکده هست |