برگشت
شب بود

ساعت از 10 شب گذشته بود سفره ي شام از يك ساعت قبل آماده بود . زن گرسنه و خواب زده به سختي بيدار مانده بود . بوي كلم تازه همه ي خانه را پر كرده بود. زن همچنان منتظر، به ساعت نگاه مي كرد كه به 12 نزديك مي شد ولي هيچ خبري از شوهرش نبود ! صداي زنگ تلفن او را به خود آورد. با عجله و نگراني به سمت تلفن رفت ، روي صندلي نشست و گوشي را برداشت : "بفرماييد !" صداي پسر جواني بود كه خيلي عجله داشت و صدايش مي لرزيد: "سلام ! شب بخير، ببخشيد، من واقعا مزاحم شدم ، ولي باور كنيد من مزاحم نيستم ها ! فقط مي خواستم چند بيت شعر كه الان واسه ي عشقم گفتم بخونم ! فقط گوش بدين ! جان هر كي دوست داري " و شروع كرد به خواندن يك شعر عاشقانه ي سپيد! " تو همون ستاره اي كه هر شب . . . ! " زن هيچ جوابي نداد . پسر جوان بعد از تشكر خداحافظي كرد و گوشي را گذاشت. زن كه چشمانش را به زور باز مي كرد ، گوشي را بي حوصله و بسيار آرام پايين آورد و سر جايش گذاشت ! كنار گوشي تلفن روزنامه را ديد آن را برداشت ، هنوز ورق نزده بود كه صداي ماشين را از پاركينگ شنيد ! روزنامه را انداخت ، با سرعت جلو آينه رفت دستي به چشمانش كشيد ، رژ روي لب هايش را پر رنگ كرد و موهاي مشكي و بلند را پشت گوش انداخت و جلو در منتظر ماند
!
كليد چرخيد و در باز شد، شوهر با موهايي ژوليده ، پالتويي خاكي و كيف به دست سرماي زمستان را با خود به اتاق آورد . زن جلو رفت، كيف را گرفت و با خوشحالي گفت : خسته نباشي عزيزم . شام آماده است ! مرد پالتوش را درآورد و در حالي كه كمر بندش را باز مي كرد گفت : من شام خورده ام، خيلي هم خسته هستم ، مي رم بخوابم

کاری از: امين نيکفر
aminnikfar@gmail.com : پست الکترونيکي