برگشت

پايان مدرسه

طی مدت تحصیل برای هر دانش آموز اتفاقات تلخ و شیرینی می افته که هرگز فراموش نمیشه. این اتفاق برای من روز اول مدرسه افتاد. از اون روز سالها میگذره ولی هنوز مثل اینکه الان اتفاق افتاده

چند روز مانده به مدرسه ها خواهر بزرگم رفت و یک روپوش، یقه، جوراب سه ربع سفید خرید. من اونقدر مشغول بازی با بچه های توی کوچه بودم که اصلا متوجه نشدم خواهرم هم لزومی ندید اندازه کنه. روز اول مدرسه خواهرم روپوش را درآورد و داد پوشیدم جورابها خیلی سفید و قشنگ بود یقه ای سفید مثل برفم را دور یقه روپوش بستم! خواهرم روبان قرمزی هم پاپیون کرد و روی سرم با سنجاق سر زد و همراه خواهر دیگرم به مدرسه فرستاد. اون سال فقط من و خواهرم که راهنمایی درس می خواند محصل بودیم. با هم راه افتادیم واز دوتا خیابون که با دو تا کوچه طولانی به هم وصل بود گدشتیم و به کوچه مدرسه رفتیم. توی آن کوچه سه تا مدرسه بود، اولین مدرسه عفاف بود با خواهرم وارد مدرسه شدیم زنگ خورد من را از مدرسه بیرون کردند چون اون سال مدرسه عفاف فقط راهنمایی بود از میان شاگردهايي که با پدر یا مادرشون خداحافظی میکردند، خواهرم فریاد زد بغل این مدرسه یک مدرسه دیگه هم هست برو شاید تو را اونجا نوشتند

با حرکت دست بهش حالی کردم که فهمیدم راه افتادم مدرسه بعدی دیوار به دیوار عفاف بود حدود پنجاه قدم فاصله داشت در آبی بزرگی داشت وارد مدرسه شدم همه صف بسته بودند با راهنمایی ناظم من هم داخل صف شدم شروع کردند به خواندن اسامی، اسم هر کس را می خواندند از صف جدا شده و در صف دیگری قرار میگرفت همه اسامی را خواندند و بچه ها به کلاس رفتند و فقط من ماندم! ناظم گفت اسمت خونده نشد؟ گفتم: نه خانم اسمم خونده نشد من چی کار کنم؟ گفت برو خونه و من را از مدرسه بیرون فرستاد. مات و متحیر کنار دیوار ایستاده بودم حافظه خوبی داشتم ولی یک بار بیشتر این مسیر نیامده بودم ترسیدم برگردم خونه گم بشم خواستم برم دم مدرسه خواهرم بایستام تا وقتی که مدرسه تمام بشه بیاد بیرون باهم بریم خونه

توی همین فکر بودم دختری کنارم اومد و پرسید چرا مدرسه نمیری؟ گفتم: توی مدرسه خواهرم راهم نداند این مدرسه هم اسمم را نخواندند به من گفتند برو خونه من میخواهم برم پشت در مدرسه خواهرم بایستام تا اون بیاد باهم بریم خونه. دختره گفت: ببینم ته کوچه بغلی یک مدرسه هست اونجا رفتی؟ گفتم: نه من بلد نیستم دستم را گرفت و با هم به مدرسه ته کوچه رفتیم وارد مدرسه شدم ناظم کنار در بود پرسید اسمت چیه گفتم: رقیه مستمع با دست به پشتم زد و گفت: از صبح تا حالا صد بار اسمت را صدا کردم کجایی؟ گفتم توی مدرسه بغلی بودم. پرسید اونجا چی کار داشتی مگه مدرسه را نمی شناختی؟ گفتم خواهر بزرگم منو ثبت نام کرده من خبر نداشتم توی کدام مدرسه، تاحالا هم این کوچه نیامده بودم هلم داد و گفت برو طبقه دوم اولین کلاس سمت پله ها

با عجله وخوشحال ازاینکه پیدا شده بودم پله ها را دوتا یکی بالا رفتم و به کلاس رسیدم روز خوشی در انتظارم بود خیلی بهم خوش گذشت مخصوصا بعد از اونهمه اضطراب. ظهر که زنگ خورد بدوبدو رفتم کنار مدرسه خواهرم باهم برگشتیم خونه اون روز به فکرم نرسید تا از پدر و مادرم بپرسم چرا من را قابل ندیده بودند آدرس یا حداقل اسم مدرسه ام را بگویند که من اینقدر سرگردان نشوم تا اینکه سالها گذشت ازدواج کردم بچه دار شدم و دخترم رفت مدرسه چهار ماه بود که مرتب دخترم را می بردم و می آوردم اونهم در حالی که مدرسه دخترم را می تونستم ببینم دخترم راه را خوب بلد بود از اون خواستم تا خودش به مدرسه بره و برگرده اونهم قبول کرد در تمام سالهایی که بچه هام مدرسه می رفتند من عضو انجمن اولیا و مربیان بودم. داستان اینکه دخترم تنها مدرسه میره و برمیگرده را پدرم شنید طوری عصبانی شد که انگار جنایتی رخ داده و من را دعوا کرد و گفت: بچه را خودت ببر و بیار تنها نفرست. اوقاتم تلخ شد ولی با احترام تمام گفتم: پدر جان شما که اینقدر حساس هستید روز اولی که من مدرسه می رفتم کجا بودید؟ گفت: منظورت چیه؟ گفتم: شما اسم من را نوشته بودید مدرسه ولی اونقدر قابل نبودم که به من آدرس بدید اونهم مدرسه به اون دوری و من روز اول مدرسه ها سرگردان شدم حالا که مدرسه بچه من به این نزدیکی و چهار ماه تمام بردم و آوردم و راه را به خوبی یاد گرفته گفتم روپای خودش بایسته و تنها بره و برگرده من شدم مجرم ؟!!! پدرم فکری کرد اون مرد باشخصیت و تحصیل کرده ای است از من بابت سالها پیش عذر خواهی کرد و گفت: دخترم خودت بهتر میدونی که بچه بادام است و نوه مغز بادام، شیرینی مغز بادام از یادم برده که باید بچه ها مستقل بار بیایند. اون روز اگر تو تنها نمیرفتی فکر میکنی استقلال امروز را داشتی؟ گفتم: حق با شماست ولی حالا چی؟ گفت: هر طور که عقیده داری بچه ات را تربیت کن

کاری از : رقيه مستمع
navareh@yahoo.com : پست الکترونيکي
navareh : نام کاربری در دهکده