|
|
|
|
کشتارگاه سه دستگاه کامیون شهرک گرد وخاک گرفته ای را پشت سر گذاشتند. بوی شاش و پشگل وپشم گوسفند از صدها متر دورتر از کامیونها مشام را آزار میدادند. بار کامیونها با نصب تخته به دو طبقه تقسیم شده بودند. در هر طبقه حدود چهل گوسفند میلولیدن. در هر طبقه بارها یکنفر کارگر بود که در طول راه گوسفندهای را که بر اثر دست اندازهای جاده و گرمای هوا روی هم میافتادند سرپا نگه میداشتند. گاهی اوقات خود کارگران هم تعادل خود را از دست داده وبه روی گوسفندها میلغزیدند.گرمای تابستان بیداد میکرد. انعکاس پرتو خورشید بر سطح آسفالت داغ بصورت امواج در هوا پخش میشد. مردی کناره دست راننده اولین کامیون نشسته بود. مرد در کلمن آب یخ جلوی پای خود را باز کرد و ازآن آب ریخت: آب سرد میل دارید؟ نه..... نوش جون مش مراد. مش مراد آب را تا آخرين قطره سر کشيد و سبيلهايش را با چفيه ی دور گردن خود خشک کرد و از و راننده پرسید: چقدر راه تا کشتارگاه داریم؟ راننده در حالی که از آینه های بغل ، جاده را زیر نظر داشت، زانوی زیرشلواری خود را بالا کشیده فرز و چالاک دنده ها را جابجا کرد و همچنان که نگاهش به جاده بود گفت: عجله داری مش مراد؟ اونجا تو میدون دام باید دس کم چن روزی تو نوبت باشی!. َمش مراد در کلمن را دوباره آب کردو سر کشید. او بیتاب و نگران جاده را نگاه میکرد. کامیونها بعد از عبور از گردنه،جاده هموار را پیش رو داشتند. گوسفندها از شدت گرما و تشنگی له له میزدند و در آن فضای محدود به همدیگر چسبیده بودند. چند راس از گوسفندها که ضعیفتر بودند، بیجان در زیر دست وپای دیگر گوسفندها افتاده بودند. ساعتی از تاریکی هوا گذشته بودکه چراغهای ساختمان کشتارگاه از دور پیداشدند.کامیونها یکی پس از دیگری وارد محوطه خاکی کشتارگاه شدند. کارگرها از بار کامیونها پیاده شدند.آنها غرق در اسهال گوسفندها، مثل موجوداتی که از چاه فاضل آب بیرون امده باشند، تعفن از سراپایشان جاری بود. سرایداره کشتارگاه با چراغ قوه بزرگی جلو رفت و مراد با عجله سراغ شخصی را از او گرفت. سریدار گفت: همینجا صبر کنید تا به او تلفن بزنم! او به طرف ساختمان برگشت و مراد داد زد: به دکتر بگو بار ماشالا خان رسید عجله کنید!! از درون بارکامیونها بع بع های ضعیفی بگوش میرسید، صداهای ضعیفی که از حلقومهای موجودات در حال جان کندن بیرون میزدند. میدان دام به اندازه زمین فوتبالی در پشت ساختمان کشتارگاه در حصاری از تیرکهای چوبی کج و کوله محصور شده بود. چند تا آخور در گوشه وکنارمیدان در زیر نور زرد رنگ حلال ماه به زحمت دیده میشدند حیوانات منتظر، مثل اشباح سرگردان در گوشه و کنار میدان میچرخیدند. گوسفندهای درون بار کامیونها لرزان و نیمه جان روی هم افتاده بودند. دنبه هایشان مثل بادکنکهایی که بادشان خالی شده باشند، در میان رانهای آغشته به اسهال و خون چسبیده بودند. از پشت کامیونها جویهای کوچکی از لجن جاری بودند. نیم ساعت بعد پیکان سبز رنگی از جاده جدا شده و به طرف کشتارگاه دورزد. مردی لاغر و عینکی از ماشین پیاده شد. مراد با عجله جلو رفت و سلام کرد. مرد عینکی پرسید: چرا اینقدر دیر رسیدید؟! مراد با دستپاچگی جواب داد: والا قربان راه طولانی بود،چن تا از گوسفندا در طول راه تلف شدن بقیه هم...... مرد صحبت مراد را قطع کرده به طرف یکی از کامیونها رفته و به کارگران اشاره کرد که گوسفندی را پایین بیآورند. کارگری یکی از گوسفندها را جلو کشید و پایین برد. حیوان میخواست از میان آدمها راهی برای خود باز کرده و فرار کند اما بعد از دو سه قدم دستهایش لرزید و با سر به زمین خورد. مرد عینکی با نوک انگشت پلک گوسفند را بالا زد سفیدی چشم حیوان برنگ خون پیدا بود. مرد سر خود را جلوتر بردو با چراغ قوه چشم گوسفند را کاوید. از پره های بینی گوسفند ما یع لزجی سرازیر بود. حیوان نفس نفس میزد. مرد عینکی چراغ قوه را خاموش کرده و بلند شده به مراد نگاه معنی داری انداخت. مراد یاد چیزی افتاد، رفت و از داشبرد کامیون دستمال بزرگی را با خود آورده و گفت: دکتر جان این امانتی را ماشالا خان واسه شما فرستاده. مرد دستمال را گرفته و به ساختمان اداری کشتارگاه رفت. دستهایش را با صابون و مایع ضد عفونی شسته وخشک کرد. او چراغ روی میز کار را روشن کرد، در زیر نور چراغ، بسته های پول را روی میز ریخته وبا حوصله شمرده و در جیب گذاشت. او سرایدار را صدا زده و آهسته در گوش او گفت: بپر رو موتور هاشم سلاخ و شاگردش را وردار بیار. مرد دوباره به ساختمان برگشت از کشو میز ورقه ای را برداشته و چیزهایی روی آن نوشت و مهری را در باسمه سبز رنگی زده و زیر ورقه را مهر کرد. درآینه دفتر نگاهی به قیافه خود انداخت،دستی به ته ریش خود کشید،عینک خود را جابجا کرد و بیرون رفت. او ورقه را بدست مراد داد و سوار ماشین خود شده و رفت.زیرورقه نوشته شده بود: بازرسی شد..... سالم امضا........ دامپزشک حق شناس کاری از : آريان بهرامي |