برگشت

ارثیه

آقای مفخر در سن 95 سالگی فوت کرد و تمام ثروت خود را برای فرزندانش باقی گذاشت این در حالی بود که هیچ وصیت نامه ای در میان نبود و فرزندان آقای مفخر قرار را بر این نحو گذاشته بودند که بعد از شب هفتم در یک جلسه خیلی محرمانه بدون حضور افراد غریبه موضوع ارث و میراث را بررسی کنند

آقای مفخر سه پسر و یک دختر داشت، پسر بزرگتر که ظاهرا" از مابقی ساده تر بود زمانی که قصد رفتن به مجلس محرمانه را داشت همسراش رو به او کرد و گفت داوود خان بذار من هم باهات بیام تو ساده ای میری اونجا سرت رو کلاه میذارن تو که حریف اونا نمیشی ولی داوود با کمال خونسردی گفت عزیزم حرص بیخودی نخور من یه تنه همشون رو حریف هستم در ضمن اونجا غریبه رو راه نمیدن کسی حق نداره زن یا شوهرش رو بیاره پس اینهمه اصرار نکن وقت من رو هم نگیر آقا داوود این رو گفت و رفت

همسر آقا داوود که دل تو دلش نبود برای برگشت همسرش لحظه شماری میکرد بعد از گذشت پنج ساعت آقا داود خوشحال و خندون برگشت همسرش که حال و روز آقا داوود رو میدید گمان کرد سهم خوبی از مال و اموال پدر نصیب اش شده بعد از ریختن چایی خودش رو به آقا داوود نزدیک کرد و با ناز پرسید عزیزم فکر کنم من در مورد تو اشتباه کردم خیلی دوست دارم بدونم که تو این چند ساعت چی گفتید و چی شنیدید. اول بهم بگو ببینم کارخونه سوسیس و کالباس سازی تو آمل به کی رسید؟ آقا داوود گفت به حمید رسید آخه به توصیه اون بود که بابا اونجا رو خرید ثریا خانم با کمی اخم گفت خوب حالا عیب نداره بگو ببینم مجتمع مسکونی آسیا به کی رسید؟ آقا داوود گفت خوب معلومه دیگه به مهندس رسید آخه مهندس خودش اونجا رو ساخته بود! ثریا خانوم که دیگه داشت کفری میشد پرسید نمیخوای بگی هتل شمال رو کی برداشت؟ آقا داود گفت آقا رضا و زنش چون تو شمال زندگی میکنند و بهتر میتونند به هتل سرکشی کنند هتل شمال رو اونا قبول کردند

ثریا خانوم گفت آفرین آفرین به تو میدونستم که بلاخره خونه 2000 متری که آقا جون توش زندگی میکنه با تمام گلخونهای پرورش گل و گیاه رو تو بر میداری آقا داوود سرش رو تکونی داد و گفت تو چقدر ساده ای مگه مینو جون خواهر عزیزم میتونه از اون گلهای زیبای که خودش پرورش داده دست بکشه در ثانی خودت خوب میدونی که من به گرده گل حساسم. ثریا که کارد بهش میزدی خونش در نمیومد با کمال عصبانیت داد زد آخه دیونه دیگه واسه ما چیزی نموند که! دیدی بهت گفتم تنهایی نرو سرترو کلاه میگذارند حرف گوش نکردی. آقا داوود با خنده ای از روی شیطنت گفت کی میگه دیگه چیزی نمونده، من از همون بچه گی چشمم دنبال عصای بابام بود هر وقت خدا بیامرز عصا رو برمیداشت چنان ابهتی میگرفت که نگو و نپرس! قیافه ثریا بعد از شنیدن حرفهای شوهرش دیدنی بود مثل مار زدها شده بود با صدایی گرفته گفت آخه من از دست تو چیکار کنم اون عصای رنگ و رو رفته به چه درد ما میخوره؟ ولی آقا داوود که از شادی تو پوست خودش نمیگنجید گفت پدرم هیچ وقت اون عصا رو از خودش دور نمیکرد حتی زمانی که مرد. اون عصا تو دستاش بود حالا بگو چرا؟ خب چرا؟ هان اون عصا از پایین تا بالا پر از سنگهای قیمتیه تمام جواهرات خانوادگی ما که هر کدوم اش به کل املاک پدرم میرزه توی عصا جا سازی شده حالا فهمیدی ساده کیه! زرنگ کیه! ثریا که ازخوشحالی زبونش بند امده بود با لکنت گفت: ساده منم که تو رو ساده میدونستم
نامه

كاري از : مهدی علي پور
alipoor_56@yahoo.com : پست الکترونيکي
alipoor_56 : نام کاربری مهدی در دهکده هست