|
انتظار
مدتها بود كه منتظر بودم. برايم مهم بود. مي خواستم بدانم. ولي اگر آنچه كه در مشت
داشت متعلق به من نبود؟ ولي خوب من فقط ميخواستم آن را ببينم
تا اينكه آن روز فرصتي پيش آمد. فكر كنم يكي از روزهاي ارديبهشت بود. خيلي هيجان
داشتم ، بالاخره مي فهميدم كه آن شيء مهمي كه در مشت دارد چيست؟ بعد از مدتها آن چه
در مشت داشت و با اين سماجت حفظش كرده بود را مي ديدم . الان يادم آمد دقيقا" نهم
ارديبهشت بود. از صبح منتظرش بودم. شايد خودش هم فهميده بود كه روز سختي در پيش
دارد. شايد هم نمي دانست. نه مطمئن بودم. تا شب انتظار كشيدم. از صبح تا شب. نيامد.
عجيب بود. آدم بد قولي نبود. قول داده بود كه آن شي ء قيمتي ( آنچه در مشت داشت )
را به من نشان دهد
شايد . . . فردا شد. باز از صبح انتظار كشيدم. نكند امروز هم . . . نه ، گريزي
نداشت. خودش هم ميدانست. آمد. و مشتش را محكمتر داشت. شايد چون امروز مي خواست بازش
كند ارزش بيشتري برايش داشت. هيجان من كم كم داشت اوج ميگرفت. مجبور بود بازش كند.
زير قولش نمي زد. اضطراب عجيبي داشتم ، نكند آن شي ء زياد هم با ارزش نباشد. آخر شب
شد. موقع رفتنش بود. در را بست. آمد جلويم ايستاد. مشت بسته اش را برد پشت گردنش و
يكباره جلو آورد. نفسم بند آمد. تا به خود بيايم رفته بود. ولي طنين صدايش هنوز در
گوشم بود : سنگ ، كاغذ ، قيچي
كاري از : رضا افضلي
ragim56@yahoo.com : پست الکترونيکي 
reza5 : نام کاربری در دهکده
|