برگشت

حساب بی حساب

عقربه های ساعت انگار دنبال هم گذاشته بودند. اما مرد خیلی خونسرد پشت میز صبحانه نشسته بود و با قاشق چایخوری روی دیواره فنجون رینگ گرفته بود اصلا انگار متوجه گذشت زمان نبود! پدرش یه پسگردنی بهش زد که تا کمر تو سفره دولا شد مادر زد تو صورت خودش که وای خدا مرگم بده بچه ام چایی می پره تو گلوش
به درک به جهنم بذار خفه بشه من شب تا صبح جون می کنم که این توله سگ برای خودش کسی بشه اونوقت این کارنامه هست که می ذاره جلو من نگاه کن همش هفده و شانزده و هيجده و...... یدونه هم بيست توش پیدا نمی شه

بعض گلوشو گرفته بود دلش برای پسگردنیهای پدرش تنگ شده بود طفلک همه فکر و ذکرش بچه ها بودند یا نگران اون بود که 20 نگرفته یا نگران سرفه های خواهر کوچکترش بود که آخر هم از همون سرفه ها مرد و حسرت عروس شدنش به دل پدر مادر موند عمر هیچ کدومشون هم کفاف نداد که مهندس شدن اونو هم ببینن طفلی مادر همیشه نگران بود که بچه اش مثل شوهرش بی سواد نمونه که همه تو بازار سرش کلاه بزارن تمام سرمایشو واسه بی سوادیش از دست داده بود دیگه چای از گلوش پایین نمی رفت تازه سرد هم شده بود

با صدای زیبا به خودش اومد چی باز تو فکری چائی سرد شد عوضش کنم برات با مشت کبود رو میز صبحانه، طفلی زیبا مثل بچه ها بعض کرده بود گفت چته مرد، جون به لبم کردی من پامو از این مملکت نمی زارم بیرون تو برو هرجا می خوای بری برو هیچی هم ازت نمی خوام طلاقم بده برو ، یادش اومد که چطور سرش هوار زده بود هنوز صدای خودش تو گوشش بود طلاق، طلاقت بدم، طلاقت بدم که بری زن اون مرتیکه میوه فروشه تو باز بشی همون خواستگار پرو پا قرصت که به قول بابات هفته به هفته، بار میوه جلو خونه تون خالی می کرد نه کور خواندی اگه با من اومدی، اومدی اگه نیومدی اینقدر می مونی تا موهات رنگ دندونات بشه یه نگاه به ساعت کرد با این که عقربه ها تند و تند دنبال هم می رفتن اما انگار زمان وایساده بود یادش اومد که وقتی از فرودگاه برگشت بلاتکلیف بود نمیدونست کجا باید بره با دست خالی روی رفتن به خونه رو نداشت با وجودی که تو تمام این سالها سراغی از زیبا نگرفته بود اما خبر داشت که هنوز تو همون خونه هست

خیلی ها بهش گفته بودن که می تونه طلاق غیابی بگیره اما هیچ وقت اقدام نکرده بود سر کار می رفت خرج خودشو در می آورد بعد از اون همه توهینها بعد از این همه سال بی خبری حالا با چه روی می خواست برگرده خونه دل و به دریا زد خوب هر چی باشه اونجا خونه خودش هست سندش به نام اون بود رفت طرف در ورودی کلید را تو قفل چرخوند با تعجب دید که در باز شد فکر می کرد که باید لااقل قفل در و عوض کرده باشه اما نه زیبا انگار منتظرش بود لباس قشنگی تنش بود اون هیچ وقت دلش نمی خواست نا مرتب به نظر بیاد با خودش فکر کرد که چه اسم برازنده ای برای این دختر انتخاب کردند بعد از این همه سال هنوز هم به چشم مرد زیبا بود و حتی یک کلام هم لب به اعتراض باز نکرد

از آزمایشگاه برگشته بود تنها و شکسته نشسته بود تو اتاقی که دیگه زیبا پاشو اونجا نمی ذاشت از وقتی که از اروپا اومده بود زیبا پاشو تو یک کفش کرده بود و بچه می خواست فکر می کرد که اینجوری می تونه مردشو به زندگی پابند کنه خودش هم بی میل نبود سنش داشت می رفت بالا دیگه داشت دیر می شد اما روزگار بازیهای غریبی داره از اروپا که برگشته بود همچین دست خالی هم که فکر می کرد نبود سوغاتی تو خونش با خودش آورده بود که سند خیانتش به زیبا بود خودش مستوجب عذاب می دونست اما زیبا چی؟

اون چه گناهی کرده بود زیبا مثل همیشه صبور و آرام تو خودش فرو ریخت هیچ اعتراضی نکرد فقط از آزمایشگاه که اومدن بیرون بی هیچ حرفی راهش و کشید و رفت. روی رو برو شدن با زیبا رو نداشت چند بار براش پیغام فرستاده بود که برگرده انگار زیبا به کسی نگفته بود که چه بلای سرش اومده چون بزرگترها هم خیلی وساطت می کردن که برگرده، دیگه انگار به آخر دنیا رسیده بود یه نگاهی به ساعت انداخت وقت رفتن شده اگه یک کم دیگه دیر می جنبید کارتش قرمز می خورد یه نگاهی به پنجره کرد اگه بجای در، از پنجره می رفت بیرون خیلی از مشکل ها دیگه بی اهمیت می شد دیگه زیبا می تونست برگرده خونه خودش، دیگه مهم نبود که کارتش قرمز بخوره، دیگه خاطراتش این جور مثل فیلم جلو چشمش نبود، بلند شد یه نگاهی به خودش تو آئینه کرد دلش نمی خواست هیچوقت نامرتب به نظر بیاد یقه پیرهنش رو مرتب کرد کتش رو تنش کرد رفت طرف پنجره هنوز چند قدم تا پنجره مونده بود که صدای چرخش کلید تو قفل در رو شنید با تعجب به طرف در رفت تو چهارچوب در کسی جز زیبا نبود خدایا بعد از این همه سال بعد از این همه مکافات که مرد سر این زن آورده بود هنوز زیبا بود واقعا که اسم برازنده ای داشت

نمی دونست چی بگه زیر لبی گفت سلام زیبا طوطی وار تکرار کرد سلام، نرفتی هنوز سر کار مرد گفت نه داشتم می رفتم می خواستم سماور رو خاموش کنم.
زیبا خیلی عادی انگار نه انگار که ماه هاست که از این خونه رفته از کنار مرد رد شد اومد تو خونه و گفت برو دیرت می شه من خاموشش می کنم

مرد مثل آدم کوکی کیفش رو برداشت تا از در بره بیرون یادش رفت که چند دقیقه پیش می خواست از پنجره بره بیرون زیبا از تو آشپزخونه گفت نهار بر می گردی خونه یا دفتر کار نهار می خوری؟ تو برای نهار می مونی؟ زیبا تو چشمهای مرد خیره شد و گفت دیگه تو این دنیا نه من جز تو کسی رو دارم نه تو جز من ، اگر هم کسی بفهمه مشکل ما چی هست که دیگه هیچی لازم هم نیست کسی بدونه چی شده من به همه گفتم که برای بچه دار شدن مشکل داریم

مرد با خودش فکر کرد که این غرور احمقانه کی دست از سرش بر می داره چرا هیچ کلمه مناسبی پیدا نمی کنه که به زیبا بگه کلافه بود رو به زیبا گفت تو هنوز هم زیبا هستی این رو می دونستی؟ قبل از اومدن تو تصمیم داشتم که امروز از پنجره برم بیرون خوشحالم که تو از در اومدی و در رو نشونم دادی

زیبا لبخندی زد و گفت حالا بی حساب شدیم اون روز هم که تو از فرودگاه اومدی من می خواستم از پنجره برم بیرون اما تو رسیدی و در رو نشونم دادی یادت هست؟
خوب هست که هیچ کدوممون از پنجره نرفتیم بیرون آخه تا اون پایین خیلی راه هست ممکن بود وسط راه پشیمون بشیم اون موقعه دیگه هیشکی نمی تونست کمکمون کنه

هردوشون با صدای بلند خندیدند همسایه که داشت از تو راهرو رد می شد برگشت با تعجب نگاهشون کرد. مرد هرچی فکر کرد یادش نیومد آخرین بار که خندیده کی بوده زیبا هم همینطور برای همین باز هم هر دو شروع کردن به خندیدن
 



حساب بي حساب بقلم ندا خاکساريان
neda5908@yahoo.com : پست الکترونيکي
Neda5908 : نام کاربری در دهکده